بپوشان . فصل اخم وحرفهایی که در سردی هوای شبانه بخار می شوند گذشته . لبخندت را در آینه
زلال آب چشمه ها برای خود تکرار کن.کلمات کهنه را در سپیدی برفهای آب شده رود بشوی و حرفهای
تازه را چون ماهی های پولک نقره ای صیاد باش .بگذار دو شکوفه تازه رسته برای لحظه ای در مردمک
چشم هایت قاب شوند و نگاهت عطر مهربانی به خود بگیرد .
هیزم شکن کنده غم هایت باش و در آتش سور چهارشنبه ات آنها را بسوزان.از پیله سخت تنهایی
بیرون بیا . پروانه شو. هوای دشت سبز عاشقی در انتظار بالهای زیبای توست . به تکرار سریع برف
پاک کن روی شیشه ماشین زمان در جاده زندگی نگاه کن. تابلو بازگشت ممنوع را به خاطر بسپار
مقصد نرفته هاست. دستکش های چرمی قهر را با دندان سپید محبت بیرون بکش بگذار دست هایت
هوای آشتی بخورد. گاهی لازم است که اسم روی شیشه بخار گرفته را فراموش کنی و نامی تازه را
بر روی دیوار احساست بنویسی فاصله هایی در انتظار فرو ریختن اند.
آن بهار را که دستت به زنگ نمی رسید به یاد بیاور و فراموش نکن زمانی میرسد که هرچه زنگ میزنی
هیچکس در خانه نیست تا در را به رویت باز کند. این فاصله را زندگی کن....


