تبليغاتX
من از تو شادترم چون...
عشق
به یکدیگرعشق بورزید اما عشق را به بند نکشانید...بگذارید میان با هم

 بودنتان فضایی و فاصله یی باشد.با یکدیگر بخوانید و برقصید و شادمان

باشید اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد... در کنار هم بمانید اما نه

چسبیده به هم.

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 22 اردیبهشت1385 و ساعت 21:30 |

پروای سکوت
لحظاتی هست که انگار قرنها زندگی کرده ام . عمق تجربه در آن لحظات آنقدر زیاد

است که کلمه ای جز سیاه چاله برای آن نمی یابم.

خالی کردن ذهن از هر چه فکر است به زبان آسان می آید اما برای آرامش دلم

ناچار بودم چنین کنم.

من باید آرام میگرفتم و این گونه بود که تحملم بیشتر شد. موج خشم در دریای دلم 

آرام گرفت و من دوباره مهربان شذم .چرا من در جستجوی آرامش بودم؟این انتظار

از کجا مایه میگرفت؟مگر بارها نگفته بودم که هر چه پیش آید خوش آید پس چرا از

غم گریختم؟چرا قلبم نمی توانست به وسعت آسمان باشد؟

ناگهان حسی مرا دوباره به حرکت و زندگی خواند بی انتظار کشیدن از پی انجام

عملی.باید کارها را دوباره از سر میگرفتم . من باید پاهایم را دوباره روی زمین

می چسباندم. کاسه ام را بیش از اندازه پر کرده بودم . وقت آن بود که خالی شوم.

این تنها راه رسیدن به آرامش بود...

+ نوشته شده توسط شیوا در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 و ساعت 14:44 |