پسر کوچکي براي مادر بزرگش توضيح ميدهدکه چگونه همه چيز
ايراد دارد:مدرسه.خانواده.دوستان و...
مادر بزرگ که مشغول پختن کيک است از پسر کوچولو مي پرسد که
کيک دوست دارد؟و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
-روغن چطور؟
-نه!
-و حالا دو تا تخم مرغ.
-نه مادر بزرگ!
-آرد چي؟از آرد خوشت مي آيد؟جوش شيرين چطور؟
-نه مادر بزرگ!حالم از همه شان به هو وي خورد.
-بله همه ي اين چيزها به تنهايي بد به نظر ميرسند.اما وقتي به درستي
با هم مخلوط شوند يک کيک خوشمزه درست ميشود.خداوند هم به همين
ترتيب عمل مي کند.خيلي از اوقات تعجب ميکنيم که چرا خداوند بايد بگذارد
ما چنين دوران سختي را بگذرانيم.اما او مي داند که وقتي همه ي سختي ها
را به درستي در کنار هم قرار دهد نتيجه هميشه خوب است.ما تنها بايد به او
اعتماد کنيم در نهايت همه ي اين پيشامدها با هم به يک نتيجه ي فوق العاده
مي رسند...
+ نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 21 آبان1385 و ساعت
22:13 |
ازم می پرسه : چرا دوستم داری؟با خودم فکر می کنم...چرا؟؟؟
سعی می کنم یه جواب برای این سوالش پیدا کنم اما واقعا" میبینم هیچ پاسخی براش ندارم!!!
ولی اگه یه دلیل برای دوست داشتنش داشتم مثلا" : به خاطر چهره ی مباسبش
یا به خاطر شخصیت قابل توجهش
آیا اگه یه روز چهرهی آراسته اش رو حالا به هر دلیلی از دست بده
یا اگه شخصیتش تغییر کنه باز هم دوستش خواهم داشت؟!
من فکر می کنم دوست داشتن یه احساس بدون دلیله
چون اگه دلیلی برای دوست داشتن یه نفر داشته باشی
اگه یه روزی اون دلیل از بین بره اونوقت احساس زیبای دوست داشتن هم به پایان میرسه.
پس هیچوقت کسی رو به خاطر علاقش به تو باز خواست نکن
و به دنبال پاسخی برای علاقه به کسی که دوستش داری نباش...
راستی تا یادم نرفته بگم که تصمیم دارم از این به بعد داستان های جالبی از کتاب داستان های کوتاه از
نویسندگان نا شناس براتون بنویسم.
+ نوشته شده توسط شیوا در دوشنبه 15 آبان1385 و ساعت
18:4 |