تبليغاتX
من از تو شادترم چون...
سلام مهربون

به دو برادر،مزرعه اي از پدرشون ارث رسيد و اونو به دو نيم تقسيم كردن و هر كدوم تو قسمت خودش خونه اي ساخت و توش شروع به زندگي كرد.

برادر كوچيكه هميشه از برادر بزرگتر ناراحت بود،آخه فكر مي كرد اون زمين بهتررو واسه

خودش برداشته و به همين دليل هم ازش كينه به دل گرفته بود و ارتباطش رو با اون قطع كرده بود.

و از اونجايي كه چشم ديدن برادر بزرگش رو نداشت، يه روز كانال بزرگي بين دو تا زمين كند و توش آب انداخت تا رابطشون به طور كامل قطع بشه.

برادر بزرگ هم كه از دست كار اون عصباني شده بود،رفت سراغ يه نجار و اونو آورد كنار كانال و بهش گفت:من دارم ميرم شهر،توي انبار هم تا دلت بخواد،چوب دارم،مي خوام تا شب كه بر مي گردم،كنار اين كانال يه ديوار بلند چوبي بكشي تا ديگه چشمم هم به قيافه ي داداشم نيفته.

و شب كه برگشت،ديد نجار به جاي ديوار،يه پل قشنگ چوبي روي كانال زده!

و با عصبانيت تمام اومد چيزي به نجار بگه كه ديد داداش كوچكش از پل عبور كرد و درحالي كه اشك شوق همه ي صورتش رو پوشونده بود،جلو اومد و اونو درآغوش گرفت و غرق در بوسه كرد و گفت:منو ببخش داداش مهربونم.

برادر بزرگتر كه خيلي خوشحال شده بود،از نچار تشكر كرد،دستمزد خوبي بهش داد و ازش خواهش كرد كه چند روزي رو اونجا بمونه و مهمونش باشه.

ولي نجار قبول نكرد و گفت:بايد زودتر برم،آخه پل هاي زيادي هست كه بايد بسازم.

عزيز دلم!نمي خواي تو هم همين الان سازنده ي يكي از اون پل ها باشي؟

نمي خواي به جاي اهريمن نفرت،نوشته ي عشق رو به ديگران هديه بدي؟

نمي خواي همه بفهمن كه چقدر مهربوني و زلال و با صفا؟

پس معطل نكن و ...!

+ نوشته شده توسط شیوا در جمعه 20 بهمن1385 و ساعت 20:15 |