تبليغاتX
من از تو شادترم چون...
قلقلک
راستش یه مدت بود احساس میکردم مطالب و پستها یه جورایی کلیشه شدن تا اینکه آبجيم نظريه این پست رو داد,پس اول ازش تشکر ميکنم بخاطر راهنماييش

من از تو شادترم چون...

چون...

چون...

شادي دليل مي خواد؟يعني هروقت من مي خوام شاد باشم بايد اول يه دليل داشته باشم؟وقتاي ديگه که دليلي واسه شادي پيدا نميکنم چه حسي دارم؟بازم شادم؟غمگينم؟شايدم يه چيزي ما بين اين دو تا! شادي کي بوجود مياد؟چطوري؟کي محرک اين شاديه؟تا کي ميتونه دوام بياره؟اصلا دست خودمه که شاد باشم يا احساس سرخوشي کنم؟يا منتظر يه اتفاق ؛يه لحضه ام که شادم کنه!الان که تو داري اين لحضه وبلاگ منو  مي خوني چه احساسي داري؟!خودتو يه دور بزن..ميخوام بدونم وبلاگم اين مدت چقدر تاثير گذار بوده.
خودم وقتي يادم مياد که يه وبلاگ در مورد شادي دارم يه جورايي تو ضمير ناخودآگاهم اين حس شادي بوجود مياد هروقت ميام اينجا و مي خوام مطلب بنويسم احساس مي کنم بايد حسی داشته باشم که برتر از حس هاي ديگست و اون شادیه.هر چند زندگي سراسر شادي نيست (به دو کلمه سراسر و نیست توجه  شود) و بايد غم باشه تا شادي تجلي پيدا کنه اما مي شه شادي رو تو لحظه به لحظه اش جاري کرد. و من فکر مي کنم اين تا حدودي دست خودمونه و به اين بستگي داره که تصميم گرفتيم از لحظه به لحظه زندگي لذت ببريم و خودمون واسه خودمون و ديگران شادي هر چند کوچک بيافرينيم چرا که جرقه اين شادي تا مدتها مي تونه شعله ور بمونه.البته زندگي سراسر شادي يه جور سرخوشي کاذب ؛ کسالت؛رخوت و سستي و از همه مهمتر يکنواختي به همراه داره(عکس شادي هم همينطور) اما چون وبلاگ در مورد شادي هست فعلا غم رو بي خيالبعضي وقتا يه تلنگر از چيزايي که خيلي وقته فراموش شدن خوب آدم رو به وجد مياره.مثل شادي فراموش شده اي که گاهي اوقات مدتها هيچ خبري ازش نميگيري و يه دفعه مياد و روحتو قلقلک ميده...فقط يادت باشه بلند بلند نخندي که يه وقت غم رو بيدار نکني

+ نوشته شده توسط شیوا در یکشنبه 7 مهر1387 و ساعت 2:30 |